delshekaste
تمام عمر بستیم و شکستیم/به جز بار پشیمانی نبستیم/ جوانی را سفر کردیم تا مرگ/ نفهمیدیم به دنبال چه هستیم
delshekaste
تا توانی ساده و یکرنگ باش // قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است
delshekaste
لیوان ز لبت بوسه گرفت من ز لیوان// دیدی ز لبت بوسه گرفتم به چه عنوان ?
delshekaste
دل من یه روز به دریا زد و رفت / پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
delshekaste
دلم برای خودم تنگ می شود آری /همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم /نشد جواب بگیرم سلام هایم را /هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
delshekaste
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین / قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
delshekaste
وصل تو چون نمیدهد در ره عشق کام کس / چند به چشم تشنگان جلوه دهد سراب را
delshekaste
وفا مجوی زخوبان که در شکستن عهد /چو در شکست سر زلف خود سبک دستند
delshekaste
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت /دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
delshekaste
بگذار بگویمت که از ناگفتن /این قافیه در دل رباعی خون شد
delshekaste
دیوانه دلی خفته در این خلوت خاموش/ او زاده ی غم بود زغم های جهان گشت فراموش
delshekaste
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند /این بار میبرند که زندانیات کنند
delshekaste
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور /كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور