delshekaste
من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی /عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی/
delshekaste
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس/ ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
delshekaste
در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش/ با چتر زیر سایهی بهمن نشستن است
delshekaste
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
delshekaste
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد/ به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
delshekaste
متن خبر که یک قلم بیتو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
delshekaste
یادباد آن که به خلوتگه وصلت شب و روز /دل سرا پردهی صد راز نهان بود مرا
delshekaste
رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت / راهی به جز گریز برایم نمانده بود
delshekaste
یک سو غم او یک سو دل من در تار مویی / در این میانه دل میکشاند ما را به سویی
delshekaste
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
delshekaste
ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین برتو که شایسته صد چندینی
delshekaste
ترسم از افتادگی یاران فراموشم کنند/ شعله ام در عشق مگذارید خاموشم کنند
delshekaste
شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد/ تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
delshekaste
ز دست دیده و دل هر دو فریاد / که هر چه دیده بیند دل کند یاد
delshekaste
دل که از بوی عشق کمرنگ است/ نه دل است آن که پاره ی سنگ است