abisefid(امیر)
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.
abisefid(امیر)
لعنت .. لعنت بر این روزها ! که خواستنم بیشتر میشود !! و .. دستم، کوتاه؛ و اعصابم .. خطخطی...!!
abisefid(امیر)
من به خــــاطر تـــــو پاییز می شوم،زمستان می شوم،اما بدان بی تـــــو،این آخرین بهاریست که برایت سخن از تابستان می زنم....
abisefid(امیر)
آغــــــ ـــــ ـــــوش تـــ ـــ ـــــ و به چـــــــ ــ ـــ ــــشم ها لــ ـــ ــــب ها و دســ ـــ ـت هایم گفته ام : فقط یک خواب بود یک خواب ...اما این عطر روی تـــــنم بدجور این خواب را تعبیر می کند ...
abisefid(امیر)
چه زیبا گفتم دوستت دارم چه صادقانه پذیرفتی چه فریبنده آغوشم برایت باز شد چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه همه چیزم شدی چه زود به خاطره یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم چه حقیرانه واژه غریبه خداحافظی به من آمد چه بیرحمانه من سوختم
abisefid(امیر)
طولانی میشود ...مرز نگاهت... ومن در حریم ممنوعه...دستگیرت می شوم
abisefid(امیر)
رهایت میکنم وقتی داشتنت اسارتیست برایت و من بیزار از تمام قفسها و بندها شاید سهم تو آسمان وسیع تریست ... از آسمان دل من... پر بگیر...........
abisefid(امیر)
دوباره چشمانم پر می شود از اشك ... دلم پر می شود ناگهان از غم... دوباره جان می گیرد شعله ی هزاران خاطره در یادم... باز در آسمان ذهنم مي سوزد نامت... دوباره ميميرد هزاران پروانه ی شوق در دلم...
abisefid(امیر)
سیگارم چه خوب درک می کند مرا... وای که چه زیبا کام میدهد... این نو عروس هر شب تنهایی هایم... لباس سپیدش را تا صبح برایم می سوزاند... و من تا صبح بر لبانش بوسه می زنم... چه لذتی می بریم از این همخوابگی... او از جان مایه می گذارد و... من از عمر... هر دو می سوزیم به پای هم.
abisefid(امیر)
دستانم را با زنجیر می بندم تا اسارت را یاد بگیرم انقدر اسیر باشم تا دیگر هرگز از عشق رهایی نیابم دریچه قلبم را می بندم تا غیر تو در ان نبینم راستی میدانی؟!! گل مریمی در قلبم رویده از پاکی سرنوشتم چون گل مریم قلبم از خون من می نوشد بسیار سرختر از مریم های کوهها و دشتهاست اگر در اینه قلبم سراغ عشق را بگیری جزء مریم سرخ پاکی نمی بینی که روی هر برگش نوشته شده است خدا را دوست دارم خدا را دوست دارم دوستان وقتی که این شعر را نوشتم انگار حس کردم بسیار سبک شدم
abisefid(امیر)
بعضی وقتا آدما الماسی تو دستشون دارن، بعد چشمشون به یه گردو می افته، دولا می شن تا گردو رو بردارن، الماسه می افته تو شیب زمین، قل می خوره و تو عمق چاهی فرو می ره. می دونی چی می مونه؟ یه آدمو، یه دهن باز، یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت...
abisefid(امیر)
سیرم – از دیدارتان سیرم – نمك نشناس ها خسته ام كردید، برگردید این نسناس ها دستتان رو شد، چه می خواهید دیگر؟ بس کنید شرمتان کو؟ دست بردارید از عباس ها بوی کوفه - بوی گنداب خیانت - می دهید گرچه می گویید از عطر بلیغ یاس ها چشم هاتان آبیار آبروی رفته نیست می شناسم اشک را از این بدل الماس ها کاسبان ورشکسته! فکر نقش تازه اید؟ از فورش واژه ها در پوشش احساس ها؟ در تنور شهرت خود نان شهوت می پزید از لب گندم شنیدم، گفت:وای از داس ها! در مدار صفر می گردید - حتی زیر صفر - با چه می سنجید خود را؟ با همین مقیاس ها؟ ذهن های کرم خورده! از زبان بازی چه سود؟ شعر هم مال شما ... ای دلخوشان لاس ها!