احمد حسینی
داری از دست های کسی میروی / که هر بار صحبت از رفتنت شد / زبانش را گاز گرفت و زیر لب / تمام اعتقاداتش را / تف کرد
احمد حسینی
بازی با کلمات کار هر روز من است ! من ، پایان ، غم ، تو ، اشک ، تنهایی ... چه باید کرد ؟ با کلماتی که جز جدایی حرفی ندارند . و باز همان جمله همیشگی ... می نویسم که تو بخوانی اما حیف !!! دیگران عاشقانه های من را میخوانند و به یاد عشق خودشان می افتند تو حتی نگاه هم نمیکنی ... پس نوشتن چه فایده ... میخوام دیگر ننویسم !
احمد حسینی
نمی دانم میدانی یا نه....؟ لحظه ی تولد من به همان ثانیه ای بر میگردد که تو برای اولین بار به من گفتی دوستت دارم...