دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
یک نفر در همین نزدیکی ها ... چیزی، به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ... خیالت راحت باشد، آرام چشمهایت را ببند و بخواب ... یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است ... یک نفر که از همه زیبایی های دنیا ... تنها تو را " باور" دارد ... !/
اى که دل ها همه از داغ غمت غمگین است / وى که از خون تو صحراى بلا رنگین است / نرود یادِ لب تشنه ات از خاطره ها / هر که را مى نگرم از غم تو غمگین است ... !
ساقیا در ساغر هستی شرابِ ناب نیست / و آنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست ! / زندگی خوشتر بود در پرده ی وهـــــــم و خیال / صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست ... !/
هر بار که با فندکم ستاره هایم را روشن می کنم، یکی آن ها را فوت می کند ... امید هایم را باد می برد ... وقت رفتن،مرگم را تبریک بگو ... زمین حتما زیر سیگاری خوبی است ... !/ [سینا مهدی نیا]
در دور دست باغِ برهنه، چکاوکی بر شاخه می سراید: این چند برگ پیر وقتی گسست از شاخ، آن دم جوانه های جوان باز می شود ... بیداری بهار آغاز می شود ... !/ [شفیعی کدکنی]
هر که دلارام دید، از دلش آرام رفت / چشم ندارد خلاص، هر که در این دام رفت / یاد تو میرفت و ما، عاشق و بیدل بُدیم / پرده برانداختی، کار به اتمام رفت ... !/
نمی دانم آخر این دلتنگی ها به کجا خواهد رسید ! ... دنیا پــــــُر شده از قاصدکهایی که راهشان را گم می کنند ! ... نـــــــه میتوانی خبری دهی و نــــــــه خبری بگیری ... !/
تا باد به خانهی خود بازگردد ... كودكانش به كوچه دويده به بازی مشغولند ... شما بازی نخوريد برگ ها! باد برمی گردد، از چشم شما می بيند ... !/ [محمد شمس لنگرودی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 3 ساعت و 11 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن