دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
دل به دلبر گر سپاری دل بری / دل بری کن تا بیابی دلبری / هرکه انسانست از این سان خوانمش / آن چنان انسان بسی به از پری / از سر سر در گذر چون عاشقان / عشقبازی نیست کار سرسری ... !/ [شاه نعمت الله ولی]
ز دست عشـق به جز خیر بر نـمی آید / وگرنه پاسخ دشنام مهربانی نیـست / درخـت ها به من آموختند فاصله ای / میان عشـق زمینی و آسمانـی نیست / به روی آینه ی پر غـبار من بنویـس / بدون عــشق جهان جـای زندگانی نیست ... !/ [فاضل نظری]
بی دیده توان دید تو را با دل عاشق / هر سو نگرم صورت یار است عیانم / آری که تونزدیک تری از رگ گردن / سرشار ز تو آمده خون در سرو جانم ... !/ [علی حیدری معاف (فریاد)]
از کنار من افسردهی تنها تو مرو ! / دیگران گر همه رفتند، خدا را تو مرو ! / اشک اگر می چکد از دیده، تو در دیده بمان / موج اگر می رود ای گوهر دریا، تو مرو ... !/ [محمدرضا شفیعی کدکنی(م.سرشک)]
"تنهایی" ... اضافهبودن است در خانهای که تلفن هیچوقت با تو کار ندارد! ... خانهای که تو را نمیشناسد انگار ... خانهای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه میشود ... !/ [Drita Como 1958-1981 شاعر آلبانیایی]
بیا، وگرنه در این انتظار خواهم مُرد / اگر که بی تو بیاید بهار، خواهم مُرد / به روی گونۀ من، اشک سالها جاری است / و زیر پای همین آبشار خواهم مُرد ... !/ [محسن حسن زاده]
بــی روسری بیــا که دقیقاً ببینمت / اما به گونه ای که فقط من ببینمت / نزدیک تر شدی به من ازمن به من، که من / حس کردنــی تـــر از رگ گــــردن ببینمت ... !/ [مسلم محبی]
عـشـقـبـازی کـار بـازی نـیـسـت ای دل سـر بـبـاز / زان کـه گـوی عـشـق نـتوان زد به چوگان هوس / دل به رغبت میسپارد جان به چشم مست یار / گـر چـه هـشـیـاران نـدادنـد اختیار خود به کس ... !/ [حافظ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 7 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن