دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
قسم به عمر تباهم که بعدِ این همه خواب / به خواب چشم تو رفتن شروع بیداری ست / به احترام دلاورترین دلی که شکست / برای از تو سرودن، سکوت اجباریست ... !/ [حمیده سادات غفوریان]
خطی کشید بر خاک، گردون کینه پرور / هر جلوه ای که کردیم در روزگار طفلی / هرچند گرد پیری بر رخ نشست ما را / مشغول خاک بازی است، دل بر قرار طفلی ... !/ [صائب]
آه های آتشینم پردههای شب بسوخت / بر دل آمد وز تفِ دل هم زبان هم لب بسوخت / دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل / در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت ... !/ [عطار]
دست از طلب ندارم تا کام من برآید / یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید / بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر / کز آتش درونم دود از کفن برآید ... !/ [حافظ]
این عشق، چه عشق است؟ ندانیم که چون است / عقل است و جنون است و نه عقل و نه جنون است / فرزانه چه دریابد و دیوانه چه داند؟ / از مستی این باده که هر روز فزون است ... !/ [سایه]
چون زیر هر مویی جدا، یک شهر جان داری نوا / خامی بُوَد گفتن تو را، جانا که جان کیستی؟ / با مایی و ما را نِهای، جانی از آن پیدا نِهای / دانم کز آنِ ما نِهای، برگو از آن کیستی؟ ... !/
آموزگار نیستم تا عشق را به تو بیاموزم ... ماهیان نیازی به آموزگار ندارند تا شنا کنند ... پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند تا به پرواز در آیند ... شنا کن به تنهایی، پرواز کن به تنهایی ... عشق را دفتری نیست ... بزرگترین عاشقان دنیا خواندن نمی دانستند ... !/ [" نزار قبانی"]
نصیحتگر چه می پرسی ؟ علاج جان بیمارم / اصول این طبابت را فقط جانانه می داند / تو آگه نیستی کاندر سر زلفت چه خون ها شد / ولیکن مو به مو این داستان را شانه می داند ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 2 ساعت و 36 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن