✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فریاد بزنید، انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کردهاید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یه زوج با مزه تهرانی 1315 ... ! اگه تو این عکس 20 سالشون باشه الان باید 95 ساله باشند ( در صورت درقیدحیات بودن ) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
علیرضا قزوه : اختلاس سههزار میلیاردی ریشه در حرمسرای آقامحمدخان قاجار دارد ... ! علیرضا قزوه در شعری اختلاس سههزار میلیاردی را دستمایه قرار داده و چنین سروده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شيره را از حبه انگور سرقت مي كنند ... ! شعري طنز از زنده ياد "عمران صلاحی" ( كه بي ربط به اوضاع امروز هم نيست ) شاعر و طنز پرداز كه اين روزها يادآور وداع تلخش با دنياست . روحش همواره خندان باد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که در 4000 سال گذشته هیچ حیوان جدیدی رام نشده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که هیچوقت نمیتوانید با چشمان باز عطسه کنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که کوبیدن سر به دیوار 150 کالری در ساعت مصرف میکند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آیا میدانستید که بچهها بدون کشکک زانو متولد میشوند. کشککها در سن 2 تا 6 سالگی ظاهر میشوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شب میان برکه های ماه تاب ... ماهی عاشق ندارد شوق خواب ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 21 ساعت و 7 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن