دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
کسی در بند غفلت ماندهای، چون من ندید اینجا / دو عالم یک در باز است و می جویم کلید اینجا / سراغ منزل مقصد مپرس از ما زمینگیران / به سعی نقش پا راهی نمی گردد سپید اینجا ... !/ [بیدل]
حکایتی عجب است این به کس نشاید گفت / که خصم جان من است آن کسی که جان من است / چگونه خوانمت ای گل به آشیانهی خویش / که برق حادثه مهمان آشیان من است ... !/
از تو شوری به دل بحر و بر انداخته اند / آتش عشق تو در خشک و تر انداخته اند / محنت عشق تو را حوصله یی درخور نیست / پیش غمهای تو دلها سپر انداخته اند ... !/ [طالب آملی]
دراشعار این بزرگان هم زاهد ها مورد عتابند وهم عابدان
حق هم همینه
زاهد وعابدی که زهد وعبودیتشون عادت شده ویا کوکورانه هست در بزنگاه مستی همه ریزش میکنه
وبقول وفرمایش مولی علی ع: مست کننده های دنیا "می" هست و "قدرت" هست و "خواب" هست و "ثروت"
وبارها شاهد تاریخی داریم که:
زاهدان وعابدانی که به قدرت یا ثروت ...رسیدند چگونه اون روی خودشانر ا نشان دادند
زهد و عبودیت زمانی که پایه فکری داشته باشه
عادت نباشه
باتفکر همراه باشه
اونوقته که میشه عالم
وعالم کسیه که: قرآن درموردش فرمود: انما یخشی الله من عباده العلما
ویا
حدیث میفرماد: مداد العلما افضل من دما الشهدا
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 11 ساعت و 12 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن