دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید / وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید / وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید / وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید / من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی / چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی ... !/
از قوت مستیم ز هستیم خبر نیست / مستم ز می عشق و چو من مست دگر نیست / در جشن می عشق که خون جگرم ریخت / نقل من دلسوخته جز خون جگر نیست / مستان میعشق درین بادیه رفتند / من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست ... !/
داغ عشق تو نهان در دل و جان خواهد ماند / در دل این آتش جانسوز نهان خواهد ماند / به وفای تو، من دلشده جان خواهم داد / بیوفایی به تو ای مونس جان خواهد ماند ... !/ [هاتف اصفهانی]
عمو خسرو* میگفت؛ [عشق همه چیز رو شفا میده ... اِلا خودشو] ... و من اینجا، دست بدعا میشوم، برای "عشق" ... که سخت بیمار و رنجور است، از کردار و گفتار ما ... که؛ هرچه توانستیم، گفتیم و کردیم، بنام "عشق" ... از ثواب و ناصواب، و به پای "او" نوشتیم ... و "او" فقط مظلومانه نگاهمان کرد و هیچ نگفت ... !/ [نیمه شهریور92]
یکی از آفات بزرگ این روزهای ما ... توهم "خود بزرگ پنداری"ست ... "خواجه شیراز" میفرماید؛ [در محفلی که خورشید اندر شمارِ ذره ست ... خود را بزرگ دیدن، شرطِ ادب نباشد] ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 13 ساعت و 22 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن