✔ عـلـ[بابا]ــی
موجيم و وصل ما، از خود بريدن است ... ساحل بهانهاي است، رفتن رسيدن است ... تا شعله در سريم، پروانه اخگريم ... شمعيم و اشك ما، در خود چكيدن است ... !
آزاده ایــرانی
گاهی به این فکر میکنیم که زندگی چه بازی هایی داره... گاهی به خاطرات پر فراز و نشیب گذشته فکر میکنیم وبعد یه آه عمیقی از ته قلبمون میکشیم با یه لبخند کوتاه کنج گونه... زندگی کن و لذت ببر حتی ازسختیهاش... میدونی یه روز چشم باز میکنی و میبینی که عمری گذشته و تو فقط دویدی،پس معنی زندگی تو لحظه یعنی همین حالا ..همین حالا که داری این متن رو میخونی!!!؟ این و واسه تو مینویسم تا دوباره یادت بیاد زندگی زیباست ای زیبا پسند ...نیک اندیشان به زیبایی رسند
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی... ! ( Gaspé Peninsula, Quebec by Hemis/Alamy )
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر قابل ملال نیم، شاد کن مرا / ویران اگر نمیکنی آباد کن مرا / حیف است اگر چه کذب رود بر زبان تو / از وعدهٔ دروغ، دلی شاد کن مرا / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نقش او در دل چه زیبا مینشست ... سنگدل آیینه ی ما را شکست ... آینه صد پاره شد در پای دوست ... باز در هر پاره عکس روی اوست ... ! (هوشنگ ابتهاج / ه.ا.سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد ... عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد ... می شد بدانم این که خط سرنوشت من ... از دفتر کدام شب تیره وام شد؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ... عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 3 ساعت و 35 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن