✔ عـلـ[بابا]ــی
Golden Gate Bridge at Night by Mira Loma
✔ عـلـ[بابا]ــی
ديشب به سيل اشک ره خواب ميزدم / نقشي به ياد خط تو بر آب ميزدم / نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم / بر کارگاه ديده بيخواب ميزدم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بیا با همه ی مردم شهر ... زیر همین درخت بنشینیم و عکسی به یادگار بگیریم ... شاید فردا برای سایه اش بلیت بفروشند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه معصومانه نگاهم می كند اين آفتاب شكسته ... اين درخت تگرگ زده ... اين مرغابی خاموش ... چه ناباورانه نگاهم می كند وطن ِ درو شده ام ... [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بازمیآیم به سویت با دو چشم تار و گریان / آی آذربایجانم، آتشت افتاده برجان / ای سپند سربلندم، سرزمین نور و ایمان / بیقرار و سوگوارم، در غمت بنشسته نالان / خشم کور آسمانها، هستیات را کرده ویران / روی خاکت گرد ماتم، سینهات آماج توفان / کو به کو افتاده هر سو پیکری درهم شکسته / اشک گرمی آه سردی سینهای از غم پریشان / ای دلیر آذری ای خونبهای ملک ایران / ای گذشته از سر و جان در رهش همواره آسان / من به هر جا از تو گویم با تو گریم با تو مویم / تا جهان باشد به جا، من با تو دارم عهد و پیمان / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Arizona Butte by Rex Naden
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای بعضی از دردها ... نه می توان گریه کرد ... نه می توان فریاد زد ... فقط می توان بیصدا نگاه کرد و شکست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مگر دریا دلی داند که ما را ... چه طوفان هاست در این سینه ی تنگ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 13 ساعت و 53 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن