✔ عـلـ[بابا]ــی
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی / سرمست بُدم که کردم این اوباشی / با من به زبان حال می گفت سبو / من چون تو بُدم تو نیز چون من باشی / ... ! (خیام)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دُخترانِ دشت! دُخترانِ انتظار! ... دُخترانِ اُميدِ تنگ در دشتِ بي كران ... و آرزوهاي بي كران در خُلق هاي تنگ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کمک کنید ... و ثواب ببرید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می نویسم ای یار ... خانه ی ما اینجاست ... تا كه سهراب نپرسد دیگر ... "خانه ی دوست كجاست" ؟ ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
یاد باد آن کو به قصد خون ما ... عهد را بشکست و پیمان نیز هم ... هر دو عالم یک فروغ روی اوست ... گفتمت پیدا و پنهان نیز هم ... ! (حافظ / خط زیبای استاد لیلی منتظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز کــــن پنجــــــره ای رو به نــــگاهم ای دوست ... دیرگاهی است که من چشم به راهم ای دوست ... دور از آیینه چشــــــم تو به هم می مانند ... روزهای من و شبهای سیاهم ای دوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کارگر خاکم و مزدور باد ... مزد مرا هر چه فلک داد، داد ... لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست ... بس هنرم هست، ولی ننگ نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود ... از گوشهای برون آی، ای کوکب هدایت ... از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ... زنهار از این بیابان وین راه بینهایت ... ! (حافظ)
✔ عـلـ[بابا]ــی
هوا ... بس ناجوانمردانه گرم است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 22 روز و 15 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن