دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
من باو می گویم ای نا آشنا ... بگذر از من ، من ترا بیگانه ام ... آه از این دل، آه از این جام امید ... عاقبت بشکست و کَس رازش نخواند ... چنگ شد در دست هر بیگانهای ... ای دریغا، کس به آوازش نخواند ... !/ [فروغ]
می شناسمت بانو!
با این که دور نشسته ای
به خیالت رنگ ها را نمی شناسم
هی از بی رنگی رویاهایم حرف می زنی
ببین چه طیفی دارد منشور چشمانم:
قرمز قرینۀ عشق است
آغاز نام تو
نارنجی غروب نقاشی های من بود بی هیچ پرنده ای
زرد تب لرز رفتنت
سبز را همیشه به خواب دیده ام
تا تو بیدارم کنی
سفید را پدرم به خاک برد
تا سیاه را همیشه مادرم بپوشد
آبی آسمان نقاشی های تو بود و
نیلی چشمانت که دیگر نیست
دیگر چه بگویم
که بنفش ِ دستانت را در غبار از یاد برده ام ... !/
در این گرمی تابستان نشستم بر امید باد / ندانستم که این باد است و ابری پشت سر دارد / بگفتم تا ببارد بر دل مسکین غریبان / ندانستم که این آب است و سیلی پشت در دارد ... !/ [محمد بزرگپور]
اگر قرار نبود ... آن در گشوده شود ... چرا کلیدش را بر نداشتند.؟ ... اگر قرار نبود من میوه بچینم ... چرا در باغ ... تنهایم گذاشتند؟ ... !/ [عمران صلاحی]
تو جان منی، بی تو و بی جان چه توان کرد؟ / تو چشم منی، بی تو به بستان چه توان کرد؟ / جز سوختن و ساختن و جامه دریدن / پیداست که با آتش پنهان چه توان کرد / گویند که عاقل نکشد بار غم "عشق" / ای وای ، که با مردم نادان چه توان کرد؟ ... !/ [عماد خراسانی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن