دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
شايد بخواهم يك "صندلی" بسازم ... رويش بنشينم، سيگار بكشم، قهوه ای بنوشم ... به همه چی فكر كنم به غير از "تو" ... آن "صندلی" ميتواند چقدر دردناك باشد ... حتی ساختنش ... حتی شايدش ... !/ [حامد اخوان]
من پارههای قلبم و در اشك جاریام / خونابهای به وسعت يك زخم كاریام / چون قلب ديرسال تراشيده بر درخت / تنهاترين نشانهی يك يادگاریام ... !/ [ غلامرضا شكوهی]
نفس کشیدم و گفتی زمانه جانکاه است / نفس نمی کشم ، این آه از پی آه است / در آسمان خبری از ستارهی من نیست / که هر چه بخت بلند است ، عمر کوتاه است ... !/ [فاضل نظری]
زنده در عشق تو اَم مانند نیـــــــلوفر در آب / موجهــــایم اوجها بخشــند در هر پیچ و تاب / آب هستی بخش، عشق خویش را ازمن مگیر / ساختی دریا نشین، مگذار در چنگ ســراب ... !/
زندگی بی عشق، شرح بدترین معنــای شب
بی نسیم و بی سـتاره، بی سحر، بی ماهتاب
این منم بنشسته اندر سایه ات بیــدار بخت؟
این تویی با آرزوهایی که میدیدم به خواب؟
بی نوا در دست تو مانند بــرگ از تـُــندباد
با نوا از چشــم تو همچون زمین از آفــتاب
در نشستن پیش تو محتاجــم و دارم درنگ
در گریز از دست من مختاری و داری شتاب
عاشقان مستغنی اند ار با تو بنشینند خوش
از سرود و از سماع و از شراب و از کباب
دفترِحُسن تو را خوانده ست فکرت خط بخط
کم بدست آید چنین شــیرین کتاب مســتطاب
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 16 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن