دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
حالیا معجزه باران را باور کن ... و سخاوت را در چشم چمنزار ببین ... و محبت را در روح نسیم ... که در این کوچه تنگ ... با همین دست تهی ... روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد ... !/ [فریدون مشیری / خط چشم نواز استاد اسرافیل شیرچی]
عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد
تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟
گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست.
عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟
نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است.
عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود.
می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد.
می گریاند، می چزاند. می کوبد و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خود آدم، عشق است.
بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است.
دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی.
بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم.
زنها تا وقتی عاشق نشدهاند بهتـرین روانکاوها هستند ... ولی وقتی عاشق میشوند ... تبدیل میشوند به بهترین بیمارانِ روانی ... !/ [آلفرد هیچکاک / طلسم شده]
حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه ای / گفت : یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای / گفتمش : آن کس که او اندر طلب پویان بود ؟ / گفت : یا کوریست ، یا کریست ، یا دیوانه ای ... !/ [ابوسعید ابوالخیر]
گفتمش : احوال عمر ما چه باشد عمر چیست ؟
گفت : یا برقیست ، یا شمعیست ، یا پروانه ای
بر مثال قطره ی برفست در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه ای
یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه ای
فیلسوفی گفت : اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه ای
گفتم : آن حکمت چه حکمت بود ؟ گفت : این حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه ، چرخ چون دیوانه ای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه ای ؟
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟ ... شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم ... تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو ... بسان قایق، سرگشته، روی گردابم! ... تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟ ... تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟ تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟ تو از کدام سبو؟ ... من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه! ... چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه ... !/ [فریدون مشیری]
غزل برای لبت عاشقانه تر گفتم / که بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند! / جو در کنارِ منی، کفرِ نعمت است، ای دوست! / دو دیدهام، مُژه بر هم، دمی اگر بزند ... !/ [حسین منزوی]
او پادشه عالم و اوست آيت دينم،
منم آن ژنده گدايى كه على داد نگينم،
زين پس همه مهمان خداى دو جهانيم،
زين پس همه در رحمت پيدا و نهانيم،
زين پس همه مى نوش لب جام نهانيم
درست نمی دانم ! ولی ... می گویند: حوا بود که سیب را تعارف کرد! و چرا آدم خورد ؟ ... ساده نبود ... عاشق بود ... نمی دانم ! اما ... حوا برایش با ارزش بود ... باارزش تر از "بهشتی" که میگویند "مفت" از دست داد ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن