دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
آنجا که تويي ، يک دل ديوانه نبينی / تا گريد و گرياند از آن گريه ، تو را هم / اينجا که منم بس که دورويی و دورنگيی ست / گريند به بدبختی خود ، اهل ريا هم ... !/ [معینی کرمانشاهی]
حالا که سرزمین مان از هم جداست، بیا آسمان را هم جدا کنیم ! ... سهم تو، سَمت پر ستاره اش ... آفتاب و مهتاب و آبی بیکرانهاش ... سهم من اما ... خاکستری ترین ابرهای بارانی اش ... !/ [علیرضا لک]
گــوشهـایت را هم که بگیــــــــری … و چـــشم هایت را هم ببندی … و زبـــانت را گــاز بگیری ... اما، حــریف افکـــارت نمی شوی … [چقـــدردردناک است … فهمــــــــیدن] ... !/
قابل ذکر است که در قدیم به لهجه شیرازی کاج همان کاش بوده است
کاج = کاش [لینک]
دکتر جلالیان. . .
در این سایت دکتر جلالیان این غزل و غزل های دیگر را را مصرع به مصرع معنی کرده اند . . .
بجز غم خوردن عشقت، غمی دیگر نمی دانم / که شادی در همه عالم، ازین خوشتر نمی دانم / گر از عشقت برون آیم، به ما و من فرو نایم / ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمی دانم ... !/
در دورترین فواصل هستی، نزدیک ترین مخاطب من باش ... نه بانگ خروس هست و نه مهتاب، نه دمدمه ی سپیده دم ... اما تو، آینه دار روشنای صبح، در خلوت خالی شب من باش ... !/ [محمدرضا شفیعی کدکنی]
نقل است که مریدی شیخ را به خواب دید، گفت: «از نکیر و منکر چون رستی؟» ... گفت: «چون آن عزیزان سوال کردند، گفتم: شما را از این سوال مقصودی بر نیاید، به جهت آنکه اگر گویم: خدای من اوست، این سخن از من هیچ نبود، لکن باز گردید و از او پرسید: من او را کیم؟ آنچه او گوید، آن بود ... اگر من صد بار گویم که خداوندم اوست، تا او مرا بندۀ خود نداند فایده نبود.» ... !/ [عطار / تذکرة الاولیاء / ذکر بایزید بسطامی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 22 ساعت و 56 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن