دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
از بادها خستهام ... از دریا دلم گرفـــته است ... همچون قایقی که بر دستِ آب مانده، نمیدانم کجای جهان آرام خواهم گرفت ... !/ [یاور مهدی پور / تصوير "آوارهی دردها" اثرِ سورئال، Robert & Shana Parke Harrison]
ای حافظ شیراز شده مات نگاهت / درگیر غزل گفتنی از چشم سیاهت / چون موج می آیی و دل ازشوق رسیدن / عمری است که چون صخره نشسته سر راهت / فرقی که ندارد به خدا هر شب و هرروز / روزم همه چون جنگل موهای سیاهت ... !/
دمی درنگ، دلم زين شتاب میلرزد / چنان حباب كه بر موجِ آب میلرزد / به انزوای من آهستهتر بيا ای شعر / ز زخمههای نسيمت رباب میلرزد / غزال من چه شنيدی ز باد ای صياد / درون مردمكت اضطراب میلرزد ... !/
غروب زندگی آمد بیا ای عشق افسونگر / که خواب مرگ نزدیک است و من افسانه می خواهم / نگاه آشنایت را که کس جز من نمی بیند / به هر چشمی به غیر از چشم خود بیگانه می خواهم ... !/
نشان پایداری نیست گرد هر چمن گشتن
ترا ای شاخه ی گل برتر از پروانه می خواهم
به فریاد نگاهت گوش جانم آشنا باشد
من این فریاد شورانگیز را مستانه می خواهم
نمی خواهم کسی جز من ترا در انجمن بیند
تو آن شمعی که بیرونت ز هر کاشانه می خواهم
نباشد جز دل ویران من شایسته ی عشقت
ترا ای گنج ناپیدا در این ویرانه می خواهم
ملامت ها که من از صحبت فرزانگان دیدم
تلافی کردنش را از دل دیوانه می خواهم
مرا بیگانه میدانی به خود ای آشنای دل
ولی من بی تو عالم را به خود بیگانه می خواهم
باران که می بارد؛ وجودم کویری ست تشنه جان، با اندوه زخم های بی کسی ... باران که می بارد؛ ذهن آشفته ام را تر نمی کند، گرد و غبار غصه های دور دلم را آلوده است ... باران که می بارد؛ من و کوچه های خاطره، دوشادوش هم ... اشک باریم ... !/
كششی كه عشق دارد، نگذاردت بدينسان / بهجنازه گر نيايی، به مزار خواهي آمد! / بهيك آمدن ربودی، دل و دين و جان ما را / چه شود اگر بدينسان، دو سه بار خواهی آمد ... !/ [امير خسرو دهلوی]
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی؟ / خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی / از تیر کج تابی تو، آخر کمان شد قامتم / کاخر نگون باد ای فلک، با ما چه بد تا می کنی ... !/ [شهریار]
امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست
این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن؟ در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی!
هنوز در هیچ بودنی تعادل و در هیچ ماندنی تداوم ندیده ام ... همگان زود ترک می کنند، زود هیچکس می شویم و ناگهان ... تنها جا می مانیم ... !/ [نیکی فیروزکوهی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 5 ساعت و 23 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن