دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
با یک پژوهش میدانی که توسط دوستان جوان و دانشجوی حقیر (بنده) در رشته جامعه شناسی در 4 شهر تهران - شیراز - اصفهان و مشهد انجام شده است به این باور رسیدهام که ... درصد بالایی از پرسش شوندگان ... دردنیای واقعی "مجازی" و در دنیای مجازی "واقعی" زندگی میکنند ... !
بي مغز
رها
لخت
نجيب
وحشي
چهار دست و پا
تا ته قلب عاشقت باشم !
شيهه بكشم دست بكشي
چشمت را كه باز كني
اين لباس چقدر به تنت مي آيد !
از ساق پاهايم بالاتر رفته اي
از درخت
از علفزار
از تپه
بالاتر
به گردنم چسبيده اي
از حوالي ناخن هايم به تمام اين روز چسبيده اي
به صبح
به بعد از ظهر
به اسب !
به خدا حيوان نجيبي هستم
اين بار كه مرا ديدي
به موهايم بيــش تر بخند
همين كه اسب اَت باشم كافي نيست ؟
این که با کسی که بی قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست
خنده دار نیست؟
....
خنده دار نیست؟
این که با کسی که در دلش قرار نیست
صبح و شب
گفتگو کنی که انتظار چیست؟
ای ساقی آتش رو ، مست از می نابم کن / با یک دو سه پیمانه، مستم کن و خوابم کن / از رنج و غم هستی ، فارغ کُنَدم مستی / آبادم اگر خواهی، از باده خرابم کن ... !/ [منصوره اتابکی]
زنده باد سنگ های خیابان ... که بین این همه کفش فقط از کفش تو عکس می گیرند و برای عارفان برهنه پایِ روز جزا می فرستند ... زنده باد عشق تو محبوبم ... زنده باد که خیالم را آن قدر دور می برد که برای حیات این مردم معنایی پیدا کند ... آی زندگی، دیدی چه سرت آوردیم؟ ... !/ [شمس لنگرودی]
گر مصور صورت آن جان جان خواهد کشید / حیرتی دارم که نازش را چهسان خواهد کشید؟ / خاطر نقاش در تصویر حُسنش جمع بود / چون به زلف او رسید آخر پریشانی کشید / ... ! [محمد داراشکوه - قادری]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن