✔ عـلـ[بابا]ــی
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز ... تا باز تو دستی به سر من کشی ای عشق ... رخساره ی مردان نگر آراسته ی خون ... هنگامه ی حسن است چرا خامشی ای عشق؟ ... ! (سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها یک برگ مانده بود،درخت گفت: منتظرت می مانم ... وبرگ گفت: تا بهار خداحافظ ... بهار آمد ولی درخت ... عشقش را در میان انبوهی از برگها ... گم کرده بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مددی گر به چراغی نکند آتش طور ... چاره ی تیره شب وادی ایمن چه کنم ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مقصود تویی ... کعبه و بتخانه بهانه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آنچه آدمـــــها را در کنــــار هم نگــــه میدارد ... "شبــــــاهت ها"یشان نیست ... درک و شعورشــــان نسبت به "تـــــفاوت ها"یشان است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ساختمانی به شکل اثر انگشت ... ! ( تایلند )
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرواز كن آنگونه كه ميخواهي ... و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه ... ميخواهند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مَبر از یاد مرا ... و بدان بی تو نمیماند هیچ ... از همه آتشِ من حتّی ... دود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند / نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند / سرشک گوشه گیران را چو دَریابند دُر یابند / رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 13 ساعت و 6 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن