دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم / چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم / به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور / به همان سبز صمیمی، به همبن باغ بلور / به همان سایه، همان وهم، همان تصویری / که سراغش ز غزلهای خودم میگیری ... !/ [بهروز یاسمی]
در دفتر طبیب خِرَد باب عشق نیست / ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس / ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم / از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرُس ... !/ [حضرت عشق]
@*mahsa* گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست / دل بکن! آینـــه این قدر تماشایـــــی نیست / حاصل خیــــره در آیینـــه شدنهـا آیا / دو برابر شدن غصه ی تنهایی نیست؟ ... !/ [فاضل نظری]
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل / ز دست شِکوِه گرفتم، به دوش ناله کشیدم / به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون / گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم / وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم / ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟ ... !/ [مهرداد اوستا]
چه می پرسی ز فریادی که پنهان در گلو دارم؟ / که مُهر خامُشی بر لب، ز بیم آبرو دارم / وفای اشک را نازم که در شبهای تنهایی / گشاید عقدههایی را که پنهان در گلو دارم ... !/
كسی را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست / چرا آشفته میخواهی خدايا خاطر ما را / نمیدانم چه افسونی گريبانگير مجنون است / كه وحشی میكند چشمانش آهوان صحرا را / چه خواهد كرد با ما "عشق" پرسيديم و خنديدی / فقط با پاسخت پيچيدهتر كردی معما را ... !/ [فاضل نظری]
پدر با خود نجوا کرد: خدایا مزرعهام تشنه و ترک خورده است، باران بفرست ... مادر زیر لب گفت: خدایا سقف خانهام چکه میکند، خودت ما را از باد و باران حفظ کن ... کودک اما، اندیشید: ... باران ببارد چه بهتر ... باران نبارد چه بهتر ... !/
آن روزها كه پنجرهام رو به صبح بود / میشد به سايههای نگاهِ تو دل سپرد / میشد محيط خاطرهها را حساب كرد / میشد خطوط چهره احساس را شمرد ... !/ [زهره قاسمی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 22 ساعت و 30 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن