دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
گلوی آدم را باید گاهی بِتراشند تا برای دلتنگیهای تازه جا باز شود ... دلتنــگیهایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ... دلتنگیهایی که میتوانند آدم را خفه کنند ... !/ [مریم مومنی]
از دوستی پرسیدم؛ مدتی عرفان میخواندی ... به چه درجه ای از عرفان و معرفت رسیدی؟ ... پاسخ داد : به آن حد که ... برای خود یک چیزهایی تعریف میکنم و میخندم ... تازه آخرش هم از خودم میپرسم: جان من!؟ ... !/
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند / داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید / خرقه رهن می و مطرب شد و زُنٌار بماند ... !/ [حافظ]
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم / نه طاقت خاموشی، نه ميل سخن داريم / آوار پريشانیست، رو سوی چه بگريزيم؟ / هنگامهی حيرانی ست، خود را به که بسپاريم؟ ... !/ [حسین منزوی]
پیش بیا ! پیش بیا ! پیشتر! ... تا که بگویم غم دل بیشتر ... دوستترت دارم از هرچه دوست ... ای تو به من از خود من خویش تر ... دوست تر از آنکه بگویم چقدر ... بیشتر از بیشتر از بیشتر ... !/ [قیصر امین پور]
چو نماز شام هر کس، بنهد چراغ و خوانــی / منم و خیال یاری، غم و نوحه و فــغــانــــی / رخ قبله ام کجا شد ؟ که نماز من قضا شــد ؟ / ز قضا رسد همـاره، بـه من و تـــو امـتـحانـی ... !/ [مولانا]
ز حیرانی عشق تو خلاصم کی بود هرگز / که از عشقت به نو هر روز حیران تر فرو ماندم / عجایب نامهٔ عشقت به پایان چون برم آخر؟ / که اندر اولین حرفی به سر دفتر فرو ماندم ... !/
"زندگی کردن من مردن تدریجی بود" / آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم / شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع آتشی در دلش افکندم و آبش کردم ... !/ [شاعر دهان دوخته - مرحوم محمد فرخی یزدی]
ندیده بودمت و پلک ها، روزم را خراشیده بودند ... چشمم بُهت و خون و تاریکی ست ... و اکنون که عطر ِ تو غروب را از جمعه کاسته است ... بگو چگونه بی پنجره ... ماه را بجویم؟ ... !/ [یاور مهدی پور]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن