دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
برایِ هر اتفاقی میتوان پاسخی یافت، جز برایِ رفتنهای نابهنگام ... شاید رفتن، خود پاسخِ یک اتفاق است ... هیچکس نمیداند، جز آنکه رفته است ... !/ [نیکی فیروزکوهی]
از کجا میآید این صدا؟ از کجا؟ ... از کجا میآید این صدای گریه؟ ... از کجا میآید این مردِ مُردهای که زیرِ باران ... چراغقوّهای در دست دنبالِ زندگیاش میگردد؟ ... بیدار شوید، از تختخوابهای فلزی دل بکَنید ... !/ [یانیس ریتسوس / بهفارسیِ محسن آزرم]
به ساعت من، تو تمام قرارها را نیامده ای ... کدام نصف النهار را از قلم انداخته ام؟ ... قرار روزهای بی قراریام! کجای آسمان ببینمت؟ ... من از جست و جوی زمین خسته ام ... !/
ریسمان پاره را میتوان دوباره گره زد
دوباره دوام میآورد
اما هرچه باشد ریسمان پارهای است….
شاید ما دوباره همدیگر را دیدار کنیم
اما در آنجا که ترکم کردی
هرگز دوباره مرا نخواهی یافت ….!
گر جام "عشق" دم زند، آتش در این عالم زند / این عالم بی اصل را، چون ذرّه ها بر هم زند / عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت «لا» شود / آدم نماند و آدمی، گر خویش بر آدم زند / بشکافد آنگه آسمان، نه کَون مانَد به مکان / شوری در افتد در جهان، این شور در ماتم زند ... !/ [عطار]
چقدر شادی به مردم این کشور می آید ... چقدر دلمان بهانه این جشن های بی مقدمه را می گرفت ... چقدر این پایکوبی ها به اجتماع حوالی مان می آید ... چقدر ته قلب دسته جمعی این جامعه، خوشی کم داشت ... چقدر به روی خود نیاوردیم خوشیهای مان را ... چقدر پاپوش دوختیم به پای زندگی ... چقدر در خویشتن خویش ژنده پوشِِ غم های واراداتی بودیم از غصه هایی بیگانه با تار و پود این مردم ... چقدر در فکرمان پیچیدیم به شادی های نداشته ... چقدر غمگین زیر غمهایمان بودیم ... چقدر روحمان از رقص در وسط خیابان بی خبر بود ... چقدر گوش این شهر، صدای بوق کم داشت ... این خنده ها، این رقص ها، این شادی ها ... گوارای وجودتان ... !/
سیگار را بر لبانم گذاشتم وباز فندکم را جا گذاشتم ... جوانی رد میشد، پرسیدم: های جوان، آتش داری؟ ... گفت: در جیبم نه ولی در دلم آری ... به کارَت می آید؟ ، [ به کارَم میآید؟ ... با اینهمه غم و گرفتاری؟ ... باری ... ] ... !/
سنگ ناله می کند : رود رود بی قرار / کوه گریه می کند : آبشار ، آبشار ! / آهِ سرد می کشد ، باد ، بادِ داغدار / خاک می زند به سر آسمان سوگوار / بی تو گر دمی زنم ،هر دمی هزار غم ! / روی شانه دلم ، هر غمی هزار بار ... !/ [قیصر امین پور]
و گاه چه سخت میشود، "دوستداشتن" ... دوستش داری و نمیماند و نمیخواند! ... دوستش داری و نمیخواهد و شایدهم،نمیتواند! ... دوستش داری و نمیآید و نمیپاید! ... دوستش داری و سهم "تو" از بودنش ... فقط تصویریست رویایی در سرزمین خیالت ! ... دوستش داری و سهم تو از این همه ... فقط و فقط " تنهایی" است ... !/
اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت ... دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او ......!!! آنگاه که مهر می ورزی مهربانیت تو را زیباترین معصوم دنیا میکند ... پس خود را گناهکار مبین...... من عیسی نامی را میشناسم که ده بیمار را در یکروز شفا داد ... و تنها یکی سپاسش گفت !!! من خدایی میشناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده ... یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر.... !!! پس مپندار بهتر از آنچه عیسی و خدایش را سپاس گفتند ... از تو برای مهربانیت قدردانی میکنند !!! خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد شد ... پس به راهت ادامه بده !!
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 20 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن