دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
لاله را بس بُوَد این پیرهنِ غرقه به خون / که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست / قصه پیداست ز خاکسترِ خاموشیِ ما / خرمنِ سوختگان را به سخن حاجت نیست ... !/ [سایه]
غلامِ همت آن نازنینم / که کارِ خیر بی روی و ریا کرد / من از بیگانگان دیگر ننالم / که با من هر چه کرد آن آشنا کرد / بشارت بر به کویِ می فروشان / که حافظ توبه از زهدِ ریا کرد ... !/
من گُنهكارم آری ... جرم ِ من هم عاشقی ست! آری ... اما !!! آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟ ... زندگی بی عشق٬ اگر باشد! همان جان كندن است ... دم به دم جان كندن ای دل٬ كار دشواریست، نیست؟ ... !/ [زنده یاد قیصر امین پور]
مباش غرّه به خوبی که خوب کافی نیست / کمی بکوش که بهتر شویم ، بادا باد / برای خاطر مردم به روز غمزدگی / ندیم و مونس و یاور شویم بادا باد / نماز و روزه نیارزد بدون خدمت خلق / رها و رند و قلندر شویم ، بادا باد ... !/ [مجتبی کاشانی(سالک)]
مرا چشمیست خون افشان ز دستِ آن کمان ابرو / جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو / غلامِ چشم آن تُرکم که در خوابِ خوشِ مستی / نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو / هلالی شد تنم زین غم که با طغرایِ ابرویش / که باشد مه که بنماید ز طاقِ آسمان ابرو؟ ... !/ [حافظ]
اشکم چکید و دیگرش آن آبرو نبود / از آب رفته هیچ نشانی به جوی نبود / مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود / دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود / دیگر شکسته بود دل و در میان ما / صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 25 روز و 21 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن