✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Vervet Monkeys by Johannes de Wet )
✔ عـلـ[بابا]ــی
با هزاران سوزنِ الماس ... روی تاقهشالِ کهنهی مُرداب ... نقشههای بتهجقه ،نقرهدوزی میکند ... مهتاب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می خواستم که ولوله بر پا کنم ولی ... با شورِ شعر محشر کبرا کنم ولی ... « بايد » به جای « شايد » و « آيا » بياورم ... فکری به حال « گرچه » و « اما » کنم ولی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مذهب، اگر پیش از مرگ، به کار نیاید ... پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد ... ! ( شریعتی / مجموعه آثار 8 / نیایش / ص103 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری ... که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود ... اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد، اما ... بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود ... ! (حسین منزوی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوش چه خوردهای دلا ، راست بگو نهان مکن / چون خَمُشانِ بیگنه ،روی بر آسمان مکن / باده خاص خوردهای ؟نقل خلاص خوردهای ؟ / بوی شراب می زند ،خربزه در دهان مکن / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گوزن دوم ... زیباتر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من این درویشی و عسرت به سلطانی نخواهم داد ... که این تاج از سر عشق ست و صد ملک جهان ارزد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من او بُدَم ،من او شدم ... با او بُدَم ،بی او شدم ... در عشق او چون او شدم ... زین رو چنین بی سو شدم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود // گویند سنگ لعل شود در مقام «صبر» / آری شود ولیک به «خون جگر» شود / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نمی دانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر ... فقط می دانم ... در کنار منی ،بی آنکه باشی ... و رفته ای ،بی آنکه نباشی ... ! (عباس معروفی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Lascaux Cave, France by Sisse Brimberg )
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه غريب ماندي اي دل ... نه غمي، نه غمگساري ... نه به انتظار ياري، نه ز يار انتظاري ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
حسن کسائی، استاد برجستۀ موسیقی (نی) ایران صبح امروز، ۲۵ خرداد ۱۳۹۱ به دلیل کهولت سن در منزل شخصی اش در تهران درگذشت ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن