✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهم نماز جماعت در شاهچراغ شیراز ... تقبل الله ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کوچه ها یتیم ! خنده ها یتیم ! ماه و خورشید یتیم ! بی تو . . . مــــــادرم ،همه شعرهایم یتیم می شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مجسمه واژگون شده فردوسي بزرگ ... ! ( دانشگاه فردوسي مشهد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ / وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ (طلاق 3) / و هرکس به خداوند توکل کند، پس خدا برایش بس است / ... ! وعده ی خداست ... متن صریح قرآن است ... چون و چرا هم ندارد ... شرط و پیش شرطی هم در کار نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
''دلتنگی" ... هرگز بهانه خوبی برای تکرار يک اشتباه نيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه من آنم که ز فيض نگهت چشم بپوشم / نه تو آنی که گدا را ننوازي به نگاهی ♥♥♥ در اگر باز نگردد ، نروم باز به جايی / پشت ديوار نشينم ، چو گدا بر سر راهی ♥♥♥ کس به غير از تو نـــــــــــــــــــــــــــــــخواهم چه بخواهـــــی چه نخواهــــــــــــــــــــــــــی / باز کن در ، که جز اين خانـــــه مرا نيست پنـــــــــــــــــــــــاهی ♥♥♥ !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دوستان عزیز... هیچ پدیدهای در جهان هستی ، بدون متضادش معنی و مفهومی خاص ندارد . (زن/مرد - خوب/بد - زشت/زیبا - شب/روز- و ...) ... پس لطفا بیایید فلسفی کَلکَل کنید ... نه سفسطی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اشکی که درهنگام شکست میریزید ... همان عرقی است که ... هنگام تلاش نریختید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن