✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا حیوان کند کاری ... که باز آرد پشیمانی ... ! ( 14 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
و چوپان قصه ی ما دروغگو نبود ، او تنها بود و از فرط تنهایی فریاد گرگ سرمیداد ... افسوس که کسی تنهایی اش را درک نکرد ... و در پی گرگ بودند ... و در این میان فقط گرگ فهمید که چوپان تنهاست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگه ورزشی به نام “سگ دو” جزو مسابقات المپیک ۲۰۱۲ بود ... حتما ما ایرانیها می تونستیم خودی نشون بدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تست هوش برای غضنفر : غضنفر در یک تست هوش دردانشگاه که جایزه یک میلیون دلاری براش تعیین شده شرکت کرد سوالات این مسابقه به شرح زیر بود ... ! ( این یک طنز نیست )
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعضیها ،وقتی کسی از زندگیشان میرود بیرون ... تازه میفهمند ، حتی قبلاهم از او بدشان می آمده ، حواسشان نبوده ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آرزویی بکن ... گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ... آرزویی بکن ... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شتر سواری اعراب مدل جدید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هميشه پاي شخص سومي ... در مذاكرات عاشقانه در ميان است ... ! (آنا رضایی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
در بیداری خواب تو را می بینم ... در خواب هایم از تو بیدار می شوم ... و جایی میان خواب و بیداری ... انگشت اشاره ام به دنبال سایه ات گیر می کند به دیوار های معبد سرخ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من اما حاضرم زیر تک درختی پرت افتاده تر از تنهائی آدم ،در پرتو حسن تو بنشینم ... و صد سالی یکبار ... پلک بزنم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چهقدر تنهاست ... شاعری که عاشقانههاش دست به دست میروند ... و به دست تو اما، نمیرسند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک لحظه تو را دیدم وُ ابر شد ...حالا سالهاستْ ... مَشقِ آفتاب میکنم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن