✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد ۳۰ سال هنوز نتونستن آب پاش ماشین رو یه جوری درست کنن که ۵ تا ماشین بغلی و عقبی و جلویی رو آب پاشی نکنه ... ! شیشه پاک کن ماشین رو که میزنی باید از همه اتوبان معذرت خواهی کنی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گیرم که "رویخط" را بهروی خود بستی ... با اینهمه "پشتخط"ی های زندگی چه خواهی کرد ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باران بهانه ای بــــــود ... کـــــه زیر چتـــــر من ... تا انتهای کــــــــــــــــــــــــ ــوچه بیایی ... کاش، نه کوچـــــــــــــــه انتهایی داشت، و نه باران بند می آمـــــد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
فواره وار سر به هوایی و سر به زیر ... همچون شراب تلخ دلازار و دلپذیر ... چشم انتظار حادثه ای ناگهان مباش ... با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشمهای تو گلهای یادند ... در زمستان خاموش بیداد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر که تو شاعر بودی ... من و تو از تمام درختان سر بودیم ... اینجا مرگ از خویش میمیرد، شاعر ما از عشقمرگ در قبرستان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر همه شاعر بودند ... شاید که شعر ارزانترین تحفه بود، اما اگر همه شاعر بودند ...ستاره بیشتر بود بر عادت نوشتن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست ... تا اشارات نظر نامه رسان من و توست ... گوش کن با لب خاموش سخن می گویم ... پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
15 مهرماه هشتادو سومین سالگرد تولد سهراب سپهری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یه زوج با مزه تهرانی 1315 ... ! اگه تو این عکس 20 سالشون باشه الان باید 95 ساله باشند ( در صورت درقیدحیات بودن ) ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 14 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن