✔ عـلـ[بابا]ــی
هنر چیست ؟ ... هنرمند کیست ؟ ... ! (محمد قائمی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما "خاطر"ش را میخواستیم ... او "خاطرات"مان را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
Water dominates much of the National Park in Spain’s Pyrenees Mountains. by Rob Watkins,
✔ عـلـ[بابا]ــی
Point Reyes, California by Anton Barmettler,
✔ عـلـ[بابا]ــی
عكسي از تصوير و هيبت ِ نيمايوشيج در ميان ِ دلاوران ِ يوش ... ويك شعر ... كه حكايتگر زندگي قديم او ... در ميان گروهي از مبارزان محل زندگي اش بوده است ... ! (شعر در دیدگاه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
کنسرت گروه قمر ... 29 و 30 تیر 1391 تالار وحدت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همچنان مشتاق تلنگرهای گرمتان هستیم ... ! ( فعلا 265 بار )
✔ عـلـ[بابا]ــی
برخورد یک آلمانی نحیف (دوچرخه) ... بایک چینی قوی هیکل (ماشین) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
كاش دنيا ... برای يكبار هم كه شده بازيش را به ما میباخت ... آخر چه لذتی دارد اينهمه بُردهاي تكراری ؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن