✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر دستم رسد بر چرخ گردون ... از او پُرسم که این چین است و آن چون ... یکی را میدهی صد ناز و نعمت ... یکی را نان جو آلوده در خون ... ! (بابا طاهر)
✔ عـلـ[بابا]ــی
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن ... خوشا مُردن ... خوشا از عاشقی مردن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به چشمها هم ... دیگر اعتمادی نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم / وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم / هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را می خورند / هم آب بر آتش زنم هم بادههاشان بشکنم / گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او / گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یک چند به کودکی به استاد شدیم / یک چند ز استادی خود شاد شدیم / پایان سخن شنو که مارا چه رسید / از خاک درآمدیم و بر باد شدیم / ... ! (حکیم خیام نیشابوری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر چیزی از این پست نفهمیدید لطفا ناراحت نباشید ... این پست جهت فهمیدن نوشته نشده است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قرآن ... من شرمنده ی تو ام ... اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند ،مستمعین فریاد می زنند: «احسنت» ... گویی که مسابقه ی نفس است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازعکسهای نشنال جئوگرافی ... ! ( Rice Paddies Indonesia by Cho Kok Bin )
✔ عـلـ[بابا]ــی
ارغوان ،شاخه ی هم خون جدا مانده ی من ... آسمان تو چه رنگ است امروز؟ ... هر چه با من اینجاست ،رنگ رخ باخته است ... آفتابی هرگز ،گوشه ی چشمی هم ... بر فراموشی این دخمه نینداخته است ... ! (ه.ا.سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش / مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش / این صورتش بهانهست او نور آسمانست / بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش / ... ! (مولانا)
✔ عـلـ[بابا]ــی
صداکن ما را ... ! (محمدرضا رمضانی)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن