✔ عـلـ[بابا]ــی
کسانی را می شناسم که با صدای بلند دعا می خوانند ... و دستشان به ستاره ای نمی رسد ... اما مطمئنم کسانی هستند که بی دعا ... با خدا دست می دهند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه شد كه بار دگر ياد آشنا كردی؟ / چه شد كه شيوه ى بيگانگى رها كردى؟ / گر چه كار جهان بر مراد ما نشود / بيا كه كار جهان بر مراد ما كردى / هزار درد فرستاديم به جان ليكن / چو آمدى همه آن دردها دوا كردى / ... ! (شهریار)
✔ عـلـ[بابا]ــی
رهزنان را خواهم گفت... کاروانی آمد ... بارَش لبخند... ! (سهراب)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو از بام ، "شهر" را تماشا نمیکنی ... وسعت ِ جایی را میبینی که ... او را در آن گم کردهای ... "شهر" نه ،تو جای خالی او را تماشا میکنی ... من این را میفهمم … ! / علیرضا روشن - کتاب: کتاب ِ نیست /
✔ عـلـ[بابا]ــی
Lily Pads, Venetian Gardens by Frank Curtis
✔ عـلـ[بابا]ــی
شما ای برخونِ شهیـدان تكیهزدههــا، خوب زیر پایتان را نگاه كنید ... آری بر خون نشستهاید ... ! اگر مخلـصید مبادا سد خون را بشكــنید ... شما كه مسئولید، اگر عمل كردید خوشـــا بحالـتان، اگر نه، وای بـه حالتان ... «اقیمو الـوزن بالقسط و لا تخسروا المـیزان» خواهید شـد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد / قیامتهای پر آتش ز هر سویی برانگیزد / دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فرو سوزد / دو صد دریا بشوراند ز مو ج بحر نگریزد / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
World's largest pool at San Alfonso del Mar resort in Chile
✔ عـلـ[بابا]ــی
به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است ... اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است ؟ ... چقدر از عقل می پرسی؟ چقدر از عشق می گویی؟ ... از این باز آی نا اهل است ,از آن برگرد نامرد است ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها ... انسان های خاصی می توانند باران را حس کنند ... بقیه ، فقط خیس می شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
من عاشقانه دوستش دارم ... و او عاقلانه طردم مي كند ... منطق او حتي ... از حماقت من هم احمقانه تر است ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 23 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن