✔ عـلـ[بابا]ــی
Torres del Paine National Park by Peter Essick
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل زرد و گل زرد و گل زرد ... بیا با هم بنالیم از سر درد ... عنان تا در کف نامردمان است ... ستم با مرد خواهد کرد نامرد ... ! [هوشنگ ابتهاج]
✔ عـلـ[بابا]ــی
بعد ازین گر شرح گویم ابلهی ست / زانکِ شرحِ این ورای آگهی ست / ور بگویم عقل ها را بر کند / ور نویسم بس قلم ها بشکند / هیچ آدابی و ترتیبی مجو / هرچه میخواهد دل تنگت بگو / ... ! [مولانا]
✔ عـلـ[بابا]ــی
سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد ... بر زمین تری می نشیند که شعرم از آن می روید ... صدایم کن ... ! [محمد شمس لنگرودی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Serra do Açor Portugal by Jorge Ferreira
✔ عـلـ[بابا]ــی
Moonrise, Antarctica by Cotton Coulson
✔ عـلـ[بابا]ــی
Canada Geese, Netherlands by Andrew George
✔ عـلـ[بابا]ــی
یا مکن با فیلبانان دوستی ... یا بنا کن خانه ای در خورد فیل ... ! [ سعدی ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
مردمِ بي لبخند ... وامانده زنجيرهاي اسارتش را غمگنانه برده است از ياد ! ... و گفت شاعر ِخسته با شما : اين شهر ِ بي معشوق ... اين از حوا بريدنِ بی منطوق، مبارك تان باد ... ! [ آرمان . م ]
✔ عـلـ[بابا]ــی
BEAUTIFUL DISPLAY OF THE BALANCE BETWEEN PREDATORS AND PREY IN NATURE
✔ عـلـ[بابا]ــی
رقصان میگذرم از آستانهی اجبار ... شادمانه و شاکر ... از بیرون به درون آمدم: از منظر به نظّاره، به ناظر ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بمب مخوف کبالت موسوم به " تزار " ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مبادا فکر کنید فتوشاپ است ! ... اصلاً ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اي رفته سفر بر گرد! ... اين خواهشِ بيجا نيست ... هر چند كه مي دانم ... فرداي تو با ما نيست ... ! [ فریبا شش بلوکی - کتاب دریچه ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن