✔ عـلـ[بابا]ــی
Cotton Grass, Iceland by Jennifer Jesse
✔ عـلـ[بابا]ــی
Namsto Lake, Tibet by Jeremy Nielsen
✔ عـلـ[بابا]ــی
Scottish Highlands by Troy Joiner
✔ عـلـ[بابا]ــی
رفتم ، خداحافظ ... رفتم به جايي دور ... تو لايق صبحي ... با بوسه هاي نور ... ! [فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه]
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عکسهای قدیمی ... عروسی در شمال ایران ... ! [ظاهراً ارباب / خان از عروس رو بر میدارد]
✔ عـلـ[بابا]ــی
عيب دل کردم که وحشي وضع و هر جايي مباش / گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين / حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست / جان صد صاحب دل آن جا بسته يک مو ببين / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای مـــــــاه من از خـود چه صمیمانه گذشتم / عــــاقل به تو برخـــــوردم و دیوانـــــه گذشتم / از چشــم تو خواندم کــــه مـــرا تو آشنــــایی / وز خِجلــــت برقـــش ز تـــو بیگانـــه گــذشتم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گر ره دهم فریاد را ... از دم بسوزم باد را ... حدّی است هر بیداد را ... این حدّ هجران تا کجا ؟ ... ! [خاقانی]
✔ عـلـ[بابا]ــی
باد که می آید ... خاک نشسته برصندلی بلند می شود ... می چرخد در اتاق ،دراز می کشد کنار زن ... و فکر می کند به روزهایی که لب داشت ... ! [گروس عبدالملکیان]
✔ عـلـ[بابا]ــی
Festival of Lights, Myanmar by Chien-Chi Chang
✔ عـلـ[بابا]ــی
Buffalo Race, India by AchintyaGuchhait Guchhait
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 22 ساعت و 33 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن