✔ عـلـ[بابا]ــی
اینهم آخرین عکس امشب ... نمای پاییزی جاده چالوس از آسمان ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خیابان انقلاب در سال 1948 ( 63 سال قبل ) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا حیوان کند کاری ... که باز آرد پشیمانی ... ! ( 1 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزهاست که سردی فاصله ها را تکرار می کنم ... و خاطراتمان را که تُرد بود مثل سیب سبز ... با صد مصیبت به باغ آرزو پیوند می زنم ... با تنم اما چه کنم ؟ ... زخم های کلامت هزار پاره اش کرده اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
رخت می شوید شب ... هزار تکه رنگ پهن می کند بر بام آسمان ... آبشار نور می بارد بر کوچه های تنهایی ام ... و این پنجره ی من است که ماه را در آغوش می گیرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سکوتت را دوست دارم ... اما گاهی هم می زند به سرم ،نامه ی ابر را نخوانده مچاله کنم ... و بیندازم در یقه ی پیراهنت ... ! (علی اسداللهی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
وقتی به مرگ فکر میکنم ،میدانم باید به زندگی فکر کرد ... وقتی به زندگی فکر میکنم ،میدانم چیز دیگری نیست ،باید به تو فکر کنم ... وقتی به تو فکر میکنم ... نمیدانم چه کنم ... ! (شهاب مقربين)
✔ عـلـ[بابا]ــی
برفی بر پیراهنم نشانده اند که آب نمی شود ... از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم نشد ... ! و این آدم برفیِ درون ،که هی اسکلت صدایش می کنند ... عمق زمستان است در من ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
●▬ஜ۩۩ஜ▬● { أَلاَبِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ } ●▬ஜ۩۩ஜ▬●
✔ عـلـ[بابا]ــی
غروب لب پنجره منتظر نشسته بودم . دوباره جمعه بود . دوباره غروب اما بازم خبری نشد. بازم من موندم و یه دل پر درد که فقط وقتی سبک میشه که صاحبش بیاد. گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگوییم / چه بگوییم که غم دل برود چون تو بیایی / تو رو خدا الهم عجل لولیک الفرج رو فراموش نکنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سايه ها ... پاي دكه ي روزنامه فروشي اند ... لاف ِروز لحاف ِ شب مي شود ... و كفاف ِ فكر ... هشدار داده اند مرداب ماندگار نيست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بين دو رنگ مي ماند شهر ... عابران ِ زردي از پشت پلك ها تصاوير ناتمام ،خانه مي برند ... و سرخي ها ،تاج ريزي هاي مرده را ... لاي سنگ ها پنهان مي كنند ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 43 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن