✔ عـلـ[بابا]ــی
مگذار گذشت در دلت گم بشود ... مجذوب طلسم سیب و گندم بشود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تمام ستارگان دنیا سهم من ؛ ستارهی سهیل شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به اسماعیل بودنم ایمان دارم، و به ابراهیم بودنت ...؛ ذبح میشوم، با تیغ رفتنت ! مگر خدا معجزهای کند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
زندگی کن برای عشق ... و عاشق باش به خاطر زندگی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق برای نادان عقل است ... و برای عاقل نادانی و حماقت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق ایران در رگ و پوست و دل و جان من است / خاک پاکش توتیای هر دو چشمان من است / من به عشق سرزمین پاک ایران زنده ام / بی تو ایران ، قصر شاهی همچو زندان من است / ذره ذره خاک تو ، چون زر و سیم و کیمیاست / خاک زر خیز تو میراث نیاکان من است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ازدواج زمانی کامل می شود که هر دو نفر به این باور برسند که به چیزی بیشتر از شایستگی خود رسیده اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اینجا گرگها هم افسردگی مفرط گرفته اند ... دیگر گوسفند نمیدرند ... به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر ای عشق پایان تو دور است / دلم غرق تمنای عبور است ... برای قد کشیدن در هوایت / دلم مثل صنوبرها صبور است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عاشقم کردی و گفتی عاشقان دیوانه اند ... عاقبت عاشق شدی دیدی که خود دیوانه ای ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم مىخواد يه بار مثل تو فيلما محكم با لگد بزنم به يه درى كه قفله ببينم باز مىشه يا نه ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن