✔ عـلـ[بابا]ــی
سراپا اگر زرد و پژمردهایم / ولی دل به پاییز نسپردهایم ... چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطرات ترکخوردهایم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
فاصله با آرزوهای ما چه کرد / کاش میشد در عاشقی هم توبه کرد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای شمع آهسته بسوز ... که شب دراز است هنوز ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو میگی بدون من دنیا برات زندون تنگه / من میگم بگو عزیزم ، تو دروغات هم قشنگه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود / در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود ... میشود حتی برای دیدن پروانه ها / شیشه های مات یک متروکه را الماس بود ... کاش میشد ، حرفی از کاش میشد هم نبود / هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این سخن در آسمان باید نوشت ... با تو در دوزخ مداوم ، بی تو هرگز در بهشت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل تمنا می کند تا من بسازم خانه ای / عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دلم میلرزد؛ اما پاهایم را استوار بر پلکان توبه میگذارم و تا آستانه بخشش بیکران خداوند میآیم و از پله های لغزنده غرور و گناه رو میگردانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ی الهه ناز! با همه نیاز، به درگاه تو آمده ایم تا قلم عفو بر در دریای گناهانمان بکشی تا با دیدگانی پاک به زیارت آقا حجة بن الحسن (عج) برسیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن تن که حساب وصل میراند نماند / و آن جان که کتاب صبر میخواند نماند / گر بوی بری که غم ز دل رفت، نرفت / ور وهم کنی که جان بجا ماند، نماند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پرندهء کوچک خیال ... محبوس در رهایی ... سپیده را به انتظار نشسته است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دردی است مرا به دل دوایم بکنید / گرد سر آن شوخ فدایم بکنید ... دیوانهام و روی به صحرا دارم / زنجیر بیارید و به پایم بکنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ما گشتهایم، نیست، تو هم جستجو نکن / آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن ... دیگر سراغ خاطرههای مرا مگیر / خاکسترِ گداخته را زیر و رو مکن ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 34 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن