✔ عـلـ[بابا]ــی
سحرگاهان وقتي سر سفره سحري نشستي دستهاي خالي و بي آلايشت را ببر بالا و چند دقيقه نگهدار .........
✔ عـلـ[بابا]ــی
عصر يك جمعه دلگـــــــــــــــــــير ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر مشقهای آب بابا یادمان رفت / رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت / شعر خدای مهربان را حفظ کردیم / اما خدای مهربان یادمان رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
آن بت که ز عشق او سرم پر سود است ... نقش کژ او هیچ نمیگردد راست ... پیش آمد امروز مرا صبحدمی ... گفتم به دلم هرچه کنی حکم تو راست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو همون بغض گلومی که گرفته وا نمیشه ... به خدا این همه غصه روی سینه هام جا نمیشه ... تو که عاشقم نمیشی دعا کن شاید بمیرم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همزمان با 13 امردادماه برگزار میشود : ● جشن فندق چین در قزوین ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر دیده که عاشق است خوابش ندهید / هر دل که در آتش است آبش ندهید / دل از بر من رمید ، از بهر خدای ... گر آید و در زند جوابش ندهید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در راه عشق، تکیه به تدبیر عقل خویش ... با چتر زیر سایهی بهمن نشستن است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
غریبه در حال عبور از جاده ای بی انتها بود و زیر لب با خود می گفت : جاده ی بیچاره ، تو هیچوقت معنای عشق را نخواهی فهمید ، و جاده در دل خود می گفت : لعنت به این عشق ، سالهاست که با التماس زیر پای تو افتاده ام و برای برگشتت جاده شدم ولی تو هرگز نفهمیدی ...
✔ عـلـ[بابا]ــی
پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است . فکر می کنید آن مرد چه کرد؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 1 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن