✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف به رفیقش می گه من یه تمساح پیدا کردم چیکارش کنم؟ میگه ببرش باغ وحش. فردا رفقیش می گه بردیش؟ می گه: آره. تازه امشب هم می خوام ببرمش سینما ... ! ( آوانگارد )
✔ عـلـ[بابا]ــی
به طرف میگن: از مسافرت چی آوردی؟ میگه: تشریف ... ! ( خود شیفتگی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف رفته بود زیارت امام رضا. بعد از زیارت دستش را برای احترام روی سینه اش گذاشت و عقب عقب آمد بیرون. یه دفعه دید که خورده به یه چیزی. نگاه کرد، دید که یه تابلو است و روش نوشته: تهران 5 کیلومتر ... ! ( افراط )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف میره کله پاچه فروشی، طباخ بهش میگه: قربون چشم بگذارم؟ ... میگه: نه آقا ! حداقل صبر کن من برم قایم شم ... ! ( کودک درون )
✔ عـلـ[بابا]ــی
طرف تو آینه عکس خودشو می بینه بعد می گه: ا... این چه آشناست ! بعد از یه ساعت فکر کردن داد می زنه: فهمیدم... این همون کره خریه که امروز تو آرایشگاه یک ساعت زل زده بود به من ... ! ( خود شناسی )
✔ عـلـ[بابا]ــی
تولد و مرگ را درمانی نیست ... مهم این است که فاصله میان این دو را شاد زندگی کنیم . . . !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که ... نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد / بیچاره دلم در غم بسیار افتاد ... بسیار فتاده بود دلم در غم عشق / اما نه چنین بار که اینبار افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ، که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست ... نظیر دوست ندیدم اگرچه از مه و مهر ، نهادم آیینه ها در مقابل رخ دوست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه / خرابانگیز من با وعدهای شادم کند یا نه / خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمییابم / لب گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه / صبا از من پیامی ده به آن صیاد سنگیندل /که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دکتر و سهراب دریک قاب ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دستی از دور به هرم غزلم داشته باش / که در این کوره احساس مذابت نکنم / گاه باران همه ی دغدغه اش باغچه نیست / سیل بی گاهم و ناگاه خرابت نکنم!؟ ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 21 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن