✔ عـلـ[بابا]ــی
رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینهای نصیب شود ... او به دنبال رخش دیگر رفت، ما خری لنگ را رکاب زدیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
صبحی گره از زلف تو وا خواهد شد / راز شب تار برملا خواهد شد ... تو آیه وحدتی که با آمدنت / هر قطب نما قبله نما خواهد شد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
موج با تجربهی سخره به دریا برگشت ... کمترین فایدهی عشق پشیمانی ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
راز این داغ نه در سجدهی طولانی ماست ... بوسهی اوست که چون مهر به پیشانی ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شادمانیم که در سنگدلی چون دیوار ... باز هم پنجرهای در دل سیمانی ماست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این کلمات از کجا به زبان فارسی آمده اند ؟ ... ! فاستونی : پارچه ای است که نخستین بار در شهر بوستون Boston در آمریکا بافته شده است و بوستونی میگفتهاند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این کلمات از کجا به زبان فارسی آمده اند ؟ ... ! زِ پرتی: واژة روسی Zeperti به معنی زندانی است و استفاده از آن یادگار زمان قزاقهای روسی در ایران است در آن دوران هرگاه سربازی به زندان میافتاد دیگران میگفتند یارو زپرتی شد و این واژه کم کم این معنی را به خود گرفت که کار و بارکسی خراب شده و اوضاعش دیگر به هم ریخته است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چرا با وجود یورش تازیها تمدن کهن مصرتازی شد ولی ایرانیان نشدند؟
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ديد كسي كه باراوله كه عاشق ميشه :عزيزم باور كن حتي يك لحضه بدون تو نميتونم زندگي كنم، تو واسم همه دنيایی ( جمله ي عاشقانه : فدات شم الــــهی عزيزم خيلي خيلي خیلی دوست دارم ) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق از ديد ... (خودتون ميفهميد از ديد كي ) : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينه ي عمل كردن دماغمو نميدي ... ، واسه ناهار بريم سورنتو، سالي با دوستش هم قراره بياد ، دوست سالي واسش يه ماتيز خريده تو حتي حاضر نيستي واسه من كه اين همه دوست دارم حتي يه پرايد بخري (جمله ي عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام و ... راستي دوست هم دارم) ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن