✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل / هرچه تدبیر است جز بازیچه ی تقدیر نیست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم ... از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق / خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن ... سرمست در قباي زرافشان چو بگذري / يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم ، عمرم بود ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تا عشق به پروانه درآموختهاند ... زو در دل شمع آتش افروختهاند ... پروانه و شمع این هنر آموختهاند ... کز روی موافقت بهم سوختهاند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
برهنه ام؛ برهنه از تمام نیکی ها و بیگناهی ها. زیر سقف بلندِ این شب، این شبِ آرزومندی، نشسته ام و سجاده ساکتم را فرمانروای دلم کرده ام ... اشکهایم آنقدر بیقرارند که دست بردارِ سجده های طولانی نیستند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
الهى بى پناهان را پناهى ... به سوى خسته حالان کن نگاهى ... مرا شرح پریشانى چه حاجت ... که بر حال پریشانم گواهى ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در پشت پنجره همیشه درختی هست ... در پشت پنجره همیشه آسمانی هست ... در پشت پنجره اما ... هیچگاه آنکه در آرزوی دیدنش هستی را نمی یابی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک به زیر کشت نخواهم برد ... چرا که من دیده ام یک آسمان کلاغ ، رقص باران را در کلام مترسک به ریشخند گرفته اند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
مهرت به خلق بیشتر از جور بر من است / سهم برابرِ همگان، نابرابریست ... دشنام یا دعای تو در حق من یکیست / ای آفتاب، هرچه کنی ذرّه پروریست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کریمان جان فدای دوست کردند ... سگی بگذار ما هم مردمانیم ... فسون قل اعوذ و قل هو الله ... چرا در عشق همدیگر نخوانیم ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 24 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن