✔ عـلـ[بابا]ــی
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر ... یادگاری که در این گنبد دوار بماند ... همراهان ... یا حق !
✔ عـلـ[بابا]ــی
یه روز ما همه با هم بودیم.. ، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم،؟!!! و اینجوری شادیم !!!!.. ؛ این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کس به امید وفا ترک دل و دین مکند ... که چنانم من از این کرده پشیمان که نپرس ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
قلبم درد میکند ... از وقتی آخرین نگاهت رو ذخیره كردم ، قلبم ویروس گرفت ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
از عهد و وفا هیچ خبر نیست تو را ... جز وعده و دم هیچ دگر نیست تو را ... سازند کمر به دست عشاق به ناز ... چون است کز این دست کمر نیست تو را ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نور رخ تو طلسم خورشید شکست ... خورشید ز شرم سایه از خلق گسست ... رخ زرد و خجل گشت و به مغرب پیوست ... پیرایه سیه کرد و به ماتم بنشست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شورای حل اختلاف در ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
منو اینهمه خوشبختی ؟ ... محاله ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عيد آمد و ما خانه ي خود را نتكانديم ... گردي نسترديم و غباري نستانديم / ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز ... از بيدلي آن را زدر خانه برانديم / ... ! ( اخوان ثالث / اسفند 1342 )
✔ عـلـ[بابا]ــی
علی دایی زیر تیغ جراحی ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن