✔ عـلـ[بابا]ــی
ماه رمضان شد، مى و میخانه بر افتاد / عشق و طرب و باده، به وقت سحر افتاد / افطار به مى کرد برم پیر خرابات / گفتم که تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد / با باده، وضو گیر که در مذهب رندان / در حضرت حق این عملت بارور افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
در پای کوی تو سر ما می توان برید ... نتوان برید از سر کوی تو پای ما ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هر كه به سراي بوالحسن درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. آنكه نزد خداي تعالي به جاني ارزد در سراي بوالحسن به ناني ارزد. ( شيخابوالحسن خرقاني )
✔ عـلـ[بابا]ــی
برای اولین و آخرین بار پس از سالها " توبه شکستم" و عضو یک گروه شدم ... درود بر همه شما !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر ای "دوست" تحمل بنمایی ، همچو خاری که شود همدم گل ... با تو تا مرز شکفتن ، با تو تا سبز شدن ، آن طرف تر حتی ... با تو تا زرد شدن می مانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز ... پای می کوبم ولی بر گور خویش ... وه که با صد حسرت این ویرانه را ... روشنی بخشیده ام از نور خویش ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خانه به دوش فنا، در شب طوفانی ام ... داغ کدامین خطا، خورده به پیشانی ام؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
سالها قد تو را خامه تقدیر کشید ... قامتت بود قیامت که چنین دیر کشید ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن