✔ عـلـ[بابا]ــی
مرا گویی که رایی من چه دانم ... چنین مجنون چرایی من چه دانم ... مرا گویی بدین زاری که هستی ... به عشقم چون برآیی من چه دانم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو مپندار که از عشق تو دل بر گیرم / ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم / بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری / من کفن پاره کنم ، عشق تو از سر گیرم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
هیچ وقت ، هیچ چیز را بی جواب نگذار ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
به یارو میگن روزه ها رو میگیری ؟ میگه دو روز اول رو نگرفتم ، دیدم میتونم نگیرم بقیه رو هم نگرفتم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دردی است مرا به دل دوایم بکنید ... گرد سر آن شوخ فدایم بکنید ... دیوانهام و روی به صحرا دارم ... زنجیر بیارید و به پایم بکنید ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه گریزیست ز من ... چه شتابیست به راه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
میان ما درآ ما عاشقانیم ... که تا در باغ عشقت درکشانیم ... مقیم خانه ما شو چو سایه ... که ما خورشید را همسایگانیم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر آسمان را هم به روی ما بستند؛ تا مبادا پا به پای هم اوج بگیریم؛ ملالی نیست؛ ... من یوسف میشوم، تو هم فرشتهی من باش، وعدهی ما، ته چاه ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دل ندهی, یار ِ کسان نیستی ... جان ندهی , زنده دلی نیستی ... بی دل و جان , جز شبهی نیستی ... غم نخوری اهل جهان نیستی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
شاید «عشق» در یک لحظه بوجود بیاید ... اما مطمئن باشید به این زودی ها دست از سرتان بر نمی دارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این دختر زیباترین دختر زیر ۷ سال دنیاست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن