✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق با روح شقایق زیباست ، عشق با حسرت عاشق زیباست ، عشق با نبض دقایق زیباست ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای / اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
خدا پیش رویم نشسته و بغضهای یتیمم را به دامن گرفته است . آه، محبوبِ ازل تا ابدِ من ! از تو جز خودت هیچ نمیخواهم. نزدیکِ من بمان؛ نگذار که در بیراهه ها، دستهایم از دستِ هدایت تو رها شود. مثل همین امشبِ استجابت، مثل همین لیلةالقدر وصال، همیشه دعاهایم را به آغوش قبول خویش بگیر و مرا پذیرا باش. «وَافعَل بِی مَا أَنتَ أَهلُه وَ لا تَفعَل بِی ما أنا أهلُهُ» ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای خدای بی نیاز! با عطش و عشق و نیاز آمده ایم تا به حق بهترین بندگانت، به حق سید رسولانت و به حق ناله های عصمت عالم ما را هم رنگی الهی بزنی تا خدایی "خدایی" شویم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
تو که در هر جایی ! کجا پیدایت کنم ؟ در قلب کدام با سخاوت دور دست ؟ در دستان کدام گدای عاشق ؟ در چشمان کدام منظره ی بی پناه ؟ در دهان کدام شاعر گنگ پریشان ؟ و در جای پای کدام رهگذر غریب ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
این بند که بر دلم کنون افکندند ... نقبی است که بر خانهٔ خون افکندند ... دل کیست کز او صبر برون افکندند ... خیمه چه بود چونش ستون افکندند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
عشق واقعی همچون زیارت است . وقتی اتفاق می افتد که بدون برنامه ریزی قبلی طلبیده شود ... ولی کمیاب است زیرا اکثر مردم برنامه ریزهای ماهری هستند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
چهاردهم مرداد1338 : درگذشت قمرالملوک وزیری ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیشب از دلتنگیت بغضی گلویم را شکست ... گریه ای شد بر فراز آرزوهایم نشست ... من نگاهت را کشیدم روی تاریخ غزل ... تا بماند یادی از روزی که بر قلبم نشست ... !
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 18 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن