✔ عـلـ[بابا]ــی
آخر تو اگر نخواني ٬ ... نوشتن من ٬ چه سود؟ مي خواهي از اين به بعد مهمانت کنم به چند سطري نقطه چين ؟! از همان نقطه چين هاي پر از حرف ؟ ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
می توانی بروی و قصه و رویا بشوی / راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی / ما دو تا رود موازی بودیم / من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
پشت گرفتگی این مِه ... تصویر مبهم دستهایی ست که ... هنوز به مهربانی شان ایمان دارم ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
احساس سورئال ... ! : تنها، ناراحت؛ احساس عجیب جورابِ گلوله شدهٔ کنار اتاق ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اگر حکمت موجب آن نشود که به (( زیبائی )) عشق بورزیم و بکوشیم که زیبائی بهتر و والاتری از زیبائی طبیعت بیافرینیم به چه درد می خورد ؟ حکمت وسیله است و زیبائی جسم و روح غایت ..... هنر بی دانش درویش است ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گشـته در رویش نگاهم محــو , گشـته در چشمم نگاهش مــات ... بـاز هـم او را تـوانـم دیـد ؟ آه ! کــِی دیگر ؟ کــجا ؟ هیــهات ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت ، جانم بسوختی و به دل دوست دارمت / تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک ، باور مکن که دست ز دامن بدارمت ... ! (حافظ)
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 20 روز و 14 ساعت و 27 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن