دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
هزار عاشقانهي آرام در الفبايِ نامِ توست اين چند حرفِ کوچک
آري همين حروفِ بيحرف
صدايت که ميزنم گلستان ميشود زمينِ خشکِ بايري که دور از دستهاي تو زبان باز کرده و جان ميداد پيش از اين ..
یک محله سکوتم، یک پادگان بی خواب ... یک شهر خستهام و کشوری فریاد ... کاش مادرم دوباره بتواند مرا در جایی دیگر ... آرام به دنیا بیاورد ... !/ [بهرنگ قاسمی]
بعد از تــــو باده نیز به حالم اثر نکرد ... پیمانه ها خیال تو از سر به در نکرد ... خشکیده بود عمق نگاهم به پنجره ... یــــک رهگذر ز کوچه قلبم گذر نکرد ... !/ [رضا آسترکی]
حال عالم سر به سر پرسیدم از فرزانه ای / گفت : یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای / گفتمش : آن کس که او اندر طلب پویان بود ؟ / گفت : یا کوریست ، یا کریست ، یا دیوانه ای ... !/ [ابوسعید ابوالخیر]
گفتمش : احوال عمر ما چه باشد عمر چیست ؟
گفت : یا برقیست ، یا شمعیست ، یا پروانه ای
بر مثال قطره ی برفست در فصل تموز
هیچ عاقل در چنین جاگاه سازد خانه ای
یا مثال سیل خانست آب در فصل بهار
هیچ زیرک در چنین منزل فشاند دانه ای
فیلسوفی گفت : اندر جانب هندوستان
حکمتی دیدم نوشته بر در بتخانه ای
گفتم : آن حکمت چه حکمت بود ؟ گفت : این حکمتست
آدمی را سنگ و شیشه ، چرخ چون دیوانه ای
نعمت دنیا و دنیا نزد حق بیگانه است
هیچ عاقل مهر ورزد با چنین بیگانه ای ؟
حالا حرفهایمان بمـــــــاند برای بعد ... دلخوری هامان، دلـــــــتنگی هـــــــامـــــــان و تمـــــــام اشکـــــــهای مـن ... فـقـــــــــط همیــــن را بگــــــو؛ ... بی من چـــــــگونـــــــه میگـــــــذرد ؟ ... کــــــه با مـن نمی گذشت ؟ ... !/
چون به زیر دارش بردند به باب الطاق ... قبله برزد و پای بر نردبان نهاد ... گفتند حال چیست؟ گفت: ... معراج مردان، سرِ دار است ... !/ [عطار نیشابوری / تذکرة اولیاء / ذکر حسین منصور حلاج]
یادش بخیر، یه دوست داشتم، اسمش مرضیه بود، همیشه جزوه که می نوشت، کنار نکته ها رو با یه تیک توی مربع مشخص میکرد، الان تیک جدید شما رو دیدم، یاد اون افتادم
تیز دَوَم، تیز دَوَم تا به سواران برسم / نیست شوم، نیست شوم تا بَرِ جانان برسم / خوش شده ام، خوش شده ام پاره ی آتش شده ام / خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم ... !/ [مولانا]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 6 ساعت و 2 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن