دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
ببین که خو گرفته ام، به پرسه ی شبانه ام / به های های گریه و به شعر عاشقانه ام / بیا نگاه کن دمی، تن شکسته ی مرا / غروب آفتابم و فقط تویی بهانه ام ... !/ [عاطفه جولانی(سیمرغ)]
اگر داغ، رسمِ قدیمِ شقایق نبود ... اگر دفتر خاطراتِ طراوت، پُر از رد پایِ دقایق نبود ... تو را می توانستم ای دور، از دور ... یک بار دیگر ببینم ... !/ [قیصر امین پور]
گاهی یک نگاهی، صدایی و حسی چنان به تو آرامش می دهد که در جا مضطرب می شوی.قلبت تند می زند، عرق می کنی، دست و دلت می لرزد. فکر میکنی که زندگی چقدر زیباست.. و ...
مهرت به خلق، بیشتر از جور بر من است / سهم برابر همگان، نابرابریست!! / دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست / ای آفتاب هرچه کنی ذره پروری ست / ساحل جواب سرزنش موج را نداد / گاهی فقط سکوت سزای سبکسریست ... !/ [فاضل نظری]
از دوستی پرسیدم؛ مدتی عرفان میخواندی ... به چه درجه ای از عرفان و معرفت رسیدی؟ ... پاسخ داد : به آن حد که ... برای خود یک چیزهایی تعریف میکنم و میخندم ... تازه آخرش هم از خودم میپرسم: جان من!؟ ... !/
مــــــن دلم می خواهد، ساعتی غرق درونم باشم! ... عاری از عاطفه ها، تهی از موج و سراب، دورتـــــــــر از رفقــــــــــــــــا … خالی از هرچه فراق ! ... من دلم تنگ خودم گشته و بس … !/ [؟]
من باو می گویم ای نا آشنا ... بگذر از من ، من ترا بیگانه ام ... آه از این دل، آه از این جام امید ... عاقبت بشکست و کَس رازش نخواند ... چنگ شد در دست هر بیگانهای ... ای دریغا، کس به آوازش نخواند ... !/ [فروغ]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 37 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن