دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
گاهی ... فقط یک زنگ ساده و یک تماس بی منت ... چقدر حالت را خوب می کند ... و چنان غرق در مفاهیمی چون؛ ایثار و گذشت میشوی که ... خود را در آن لحظه ... "خوشبختترین" مییابی ... [ممنونم ... خوب من!] ... !/
دوستت دارم در سرم است، اما من آن را در دهانام حبس مىكنم ... من چيزى بروز نمىدهم ... من با زبان بىزبانى به آن كه اكنون يا از اين پس نيست، مىگويم: ... من خود را از عشق ورزيدن به تو بازداشتهام ... !/ [سخن عاشق/ رولان بارت / ترجمهى پيام يزدانجو]
((دوستت دارم)) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامن لب پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن
که نشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم، بخدا
نور خواهد پاشید
روح خواهد بخشید
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!
این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت،
نه به یکبار به ده بار، که صد بار بگو!
((دوستم داری))؟ را از من بسیار بپرس!
((دوستت دارم)) را با من بسیار بگو!
اینجا ... همان جاییست که اکنون با نام میدان " امام حسین " میشناسیمش ... در سالهای دهه 40 شمشی ... که نامش را میدان شهناز نهاده بودند ... و مردم هنوز به "فوزیه" که نام قبلیَش بود میشناختند ... و چه خاطراتی در سینه دارم ... از این "مکان" ... !/
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 23 ساعت و 28 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن