دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
لبهای می آلود بلای دل و جان است / زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد / هـر جـا نـبـود شـرم، بـه تـاراج رود حـُسن / ویــران شـود آن بـاغ کـه بـیدر شـده بـاشـد ... !/ [صائب تبریزی]
بدین فسانه که خوانند بر من و تو عزیز / نصیب من نشود جز هوای وهم و تو نیز / منم نواگرِ فریاد و خوش مدار ای دوست / که خسته نای بمانم ز خامشی لبریز ... !/ [شادمان خسروی]
قصۀ گیسویت از امواج ِ تحریر ِ قمر / هم بلند آوازه تر شد هم بلند آوازتر / گشته ام دیوان حافظ را , ولی بیتی نداشت / چون دو ابروی تو از ایجاز ، با ایجازتر ... !/
دوستت دارم ... اما نمىتوانى مرا در بند کنى ... همچنان که آبشار نتوانست ... همچنان که دریاچه و ابر نتوانستند و بند آب نتوانست ... پس مرا دوست بدار آنچنان که هستم ... و در به بند کشیدن روح و نگاه من مکوش! ... مرا بپذیر آنچنان که هستم ... !/ [غاده السمان / از مجموعه شعر: در بند کردن رنگین کمان]
ای تواناترین ...! ... جفتی دست آفریدی ... اراده کردی تا هرکس را سری باشد ... پس چرا چنان نکردی، تا بتوان بی هیچ رنجی ... بوسه زد، بوسه زد، بوسه ... ؟ ... !/ [ولادیمیر مایاکوفسکی]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 38 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن