دعایت می کنم، عاشق شوی روزی ... بفهمی زندگی بی "عشق" نازیباست ... تو را در لحظه های روشن با او ... دعایت می کنم "ای مهربان همراه" ... تو هم ای خوب من ... گاهی دعایم کن ... !/ [کیوان شاهبداغی] [فایل]
به استخاره سراغ از دلم مگیر که عمریست کتابی ام ... که به غیر از عذاب، آیه ندارد ... برای صحبت آیینهها به سنگ بیندیش ... صریح باش، که دل طاقت کنایه ندارد ... !/ [فاضل نظری]
دی شيخ با چراغ هميی گشت گرد شهر / کز ديو و دد ملولم و «انسانم» آرزوست / گفتند يافت مینشود، جُستهايم ما / گفت آنچه يافت مینشود، آنم آرزوست ... !/ [مولانا]
و عمر شیشه عطر است، پس نمی ماند / پرنده تا به ابد در قفس نمی ماند / مگو که خاطرت از حرف من مکدر شد / که روی آینه جای نفس نمی ماند / من و تو در سفر عشق دیر فهمیدیم / قطار منتظر هیچ کس نمی ماند ... !/ [فاضل نظری]
ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست / قابل تغییر نبود آنچه تعیین کردهاند / در سفالین کاسهٔ رندان به خواری منگرید / کاین حریفان خدمت جام جهانبین کردهاند ... !/ [حافظ]
تُنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است / زندگی در دوستی با مرگ عالیتر شده است / هر نگاهی میتواند خلوتم را بشكند / كوزهی تنهایی روحم سفالیتر شده است ... !/ [؟]
مادر بزرگم میگفت: اگه میخوای خــدا رُو بخندونی، از برنامههای آیندت، براش حرف بزن ... !/ [گیلِرمُو آراگا، نویسنده فیلمنامه عشق سگی / عکس، سال 2010، مادر بزرگی دوست داشتنی در یکی از روستاهای کشور رومانی، اثر عکاسی ناشناس]
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 22 ساعت و 44 دقيقه قبلبه لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن